وصیتنامه شهید حسن علی رباطی
اخبار فرهنگی
گذری بر زندگینامه سردار شهید حسن علی رباطی
زمانیکه دفتر ریاست جمهوری را منفجر کردند و ایشان از موضوع با خبر شد با صدای بلند فریادی زد، مثل اینکه از صد نفر کتک خورده باشد، من گفتم: چه شده است؟ گفت: بابا، رجایی و باهنر به شهادت رسیدند.
خاطرات
پدر شهید:
زمانیکه دفتر ریاست جمهوری را منفجر کردند و ایشان از موضوع با خبر شد با صدای بلند فریادی زد، مثل اینکه از صد نفر کتک خورده باشد، من گفتم: چه شده است؟ گفت: بابا، رجایی و باهنر به شهادت رسیدند.
اوایل انقلاب بود و ورق آهن کم ,یک روز در سر کار بودم که حسنعلی پیش من آمد و گفت: بابا، من دیگر به کمدسازی نمی روم. گفتم: چرا؟ گفت: من آنجا بیکار هستم در حالی که من از آقای عیش آبادی حقوق می گیرم و ایشان هم بچة صغیر دارد و درست نیست که من آنجا بیکار باشم و حقوق بگیرم. در حال صحبت بودیم که دیدم حسین عیش آبادی (استاد کار حسنعلی) آمد، گریه کرد و گفت: چرا حسنعلی کار مرا ترک کرده اید؟ حسنعلی گفت: با این وضعیت، این کار برای من حلال نیست، هر موقع برای شما ورق آوردند من به سر کار بر می گردم و برای شما کار می کنم.
مادرشهید:
یک روز در مسجد اعلام کردند که جنگ زده ها به کمک احتیاج دارند، حسنعلی به خانه آمد و مقداری وسیله برداشت و گفت: ما جزء کوچکی از این جامعه هستیم و باید با جنگ زده ها همدردی کنیم.
پدر شهید:
چند وقتی برای کمک به دوستان به جلگه ماروس می رفتیم، یک روز که بر می گشتیم در حیدر آباد ماروس یک نفر با لباس سربازی برای سوار شدن به ماشین دست بلند کرد. من به راننده گفتم: او را سوار کن. وقتی سوار شد، پرسیدم: از کجا می آیید؟ گفت: از کردستان. پرسیدم: در حمله شرکت داشتید. گفت: بله. گفتم: پسر من هم در کردستان فرمانده گردان است. پرسید: اسم او چیست؟ گفتم: حسنعلی رباطی. وقتی این را گفتم: آهی کشید و گفت: گردان سپاه در خط اول نبرد بود، خیلی شهید داد. وقتی این را گفت: دهانم بسته شد. فردای آن روز در حال کمک به همان دوستم بودم که همسرش آمد و گفت: شوهرم به ماشین شما نیاز دارد. وقتی حرکت کردم چشمم به ماشین سپاه افتاد، گفتم: 2 تا از بچه های من در جبهه هستند، کدامشان به شهادت رسیده است. حرکت کردیم و سوار ماشین شدیم و ماشین حرکت کرد. از دوستم پرسیدم: کدامیک از فرزندانم به شهادت رسیده است، باید به من بگویی. بعد رو به بچه ها کرد و گفت: خودتان را جمع و جور کنید که حسنعلی به شهادت رسیده است. من گفتم: خدایا رضایم به رضای تو. گفتم: این امانت بود که آن را به خداوند پس دادیم و همان طوری که خودش می خواست شد و به آرزویش رسید.
مادر شهید:
بعد از شهادت حضورش را در زندگی ام حس می کنم.یک دفعه برای من مشکلی پیش آمد، در حال گریه کردن خوابم برد. در خواب حسنعلی را دیدم که به من گفت: این مسأله چیز مهمی نیست، چرا گریه کردی؟ من خودن آن مسأله را برایت حل می کنم. حسنعلی به من قوت قلب داد بطوریکه وقتی از خواب بیدار شدم احساس سبکی می کردم.
یک بار دست برادر کوچکش را روی آتش چراغ گرفت و گفت: نمازتان را بخوانید که اگر نخوانید فردای قیامت آتش جهنم شما را می سوزاند. الان ببینید که آتش چقدر داغ است فکر آتش جهنم را بکنید.
دوستش تعریف می کرد:
وقتی حسنعلی در سپاه اسم نویسی کرد به من هم گفت: شما هم بیایید و اسمتان را در سپاه بنویسید. من گفتم: من مشکلات زیادی دارم، پرسیدم: آیا پدر و مادر شما راضی هستند که شما قرارداد 5 ساله با سپاه بسته اید؟ حسنعلی گفت: پدر و مادرم باید راضی باشند من برای انقلاب خدمت می کنم.
یک دفعه به حسنعلی پیشنهاد ازدواج دادیم و گفتیم: تو دو برادر دیگر هم داری. بیا و ازدواج کن که حسنعلی در جواب ما گفت: نه مادر، تا وقتی در جنگ پیروز نشدیم من ازدواج نمی کنم، اگر می خواهند برادرهایم ازدواج کنند، بروند ازدواج کنند. بعد هم گفت: از شما خواهش می کنم که وقتی من به شهادت رسیدم بگویی (این گل پرپر از کجا آمده، از سفر کربلا آمده) و مثل حضرت فاطمه و زینب صبور باشی.
یک دفعه که حسنعلی از منطقه برگشته بود من به او گفتم: مادر، چرا شما 3، 4 ماهی یک بار به مرخصی می آیید؟ گفت: مادر من غصه مرا نخور، ما آنجا هستیم تا انقلاب آسیبی نبیند .
هر کجا هستی دعا کن که این انقلاب آسیبی نبیند و همه برادران ما و همة مسمانان در راه جبهه از یکدیگر سبقت بگیرند. امام را تنها نگذارید.
یک شب خواب دیدم که یک جنازه جلوی در منزل ما آوردند و همة همسایه ها و همة مردم دور جنازة آمدند، صبح فردای آن شب با خودم گفتم: این چه خوابی بود که من دیدم؟ چه خبری می تواند باشد؟ نتوانستم در باغ نو بایستم و خودم را به شهر رساندم و دیدم که منزل ما شلوغ است. پرسیدم:چه شده ؟ اتفاقی برای فرزندم افتاده است؟ زن عموی حسنعلی گفت: بد به دلت راه نده عموی من مریض بود و رحمت خدا رفت و می خواهیم مجلس او را در خانة شما بگیریم. من گفتم: راستش را بگویید، پسرم شهید شده است؟ گفت: نه، حال پسرانت خوب است، هیچ ناراحت نباش. گفتم: من خواب دیده ام و حتماً یکی از پسرانم به شهادت رسیده است، عموی حسنعلی گفت: پدر من فوت شده است و می خواهیم مجلسش را اینجا بگیریم. من قبول نکردم و گفتم: مرا ببرید تا جنازة فرزندم را ببینم، فرزند من در کردستان بوده است و می گویند منافقین در کردستان سر و دست می برند. من باید جنازه اش را ببینم تا دلم آرام بگیرد، من نمی توانم طاقت بیاورم. عموی حسنعلی رفت، خبری گرفت و برگشت بعد هم گفت: فرزندت خوب و سالم است و هیچ نقصی در او نیست. آنجا من خدا را شکر کردم تا اینکه مراسم تشییع انجام گرفت و حسنعلی را به خاک سپردیم.
وقتی حسنعلی مورد اصابت گلولة دشمن قرار گرفت و چیزی به شهادتش نمانده بود، بچه ها دور ایشان را گرفتند که حسنعلی آنجا گفت: بچه ها اسلحه ها را به زمین نگذارید، سلام مرا به مادر و پدرم برسانید و به آنها بگویید که من به هدفی که داشتم رسیدم و شهادت را افتخار خود می دانم. به برادرانم هم وصیت می کنم که نگذارند اسلحة من بر زمین بماند.
دوستانش تعریف می کردند:
زمانی بود که برای پاکسازی کردستان از ضد انقلاب به آنجا رفته بودیم . حسنعلی بلند شد و گفت: هر که می خواهد با من عکس بگیرد، عجله کند که من امروز به شهادت می رسم. ما گفتیم: رباطی در هیچ عملیاتی تو اینجوری نبودی . حسنعلی گفت: چون من در این عملیات به شهادت می رسم. ایشان به هنگام بازگشت مجروح شد و به ما گفت: سلام مرا به پدر و مادرم برسانید و بگویید من جای دوری نرفته ام، من پیش آقا امام زمان رفته ام.
یکی از همرزمان حسنعلی به نام آقای رکنی تعریف می کرد:
منطقه ای در کردستان را فتح کرده بودیم و می خواستیم منطقه را تحویل ارتش بدهیم که ایشان بین بچه ها بلند شد و گفت: بچه ها من خواب دیده ام که امروز شهید می شود، هر کس می خواهد با من عکس بگیرد، بگیرد که من به شهادت می رسم. حسنعلی جهت سرکشی از نگهبانها با یکی از همرزمانش به نام آقای شاعر به سر قله می رود تا مقدمات تحویل منطقه به ارتش را فراهم کند، در همان زمان مورد اصابت گلولة دشمن قرار می گیرد. آقای شاعر که هنگام شهادتش همراه آقای رباطی بوده نحوه شهادت آقای رباطی را اینگونه تعریف می کند: زمانیکه من به حسنعلی رسیدم دکمه های لباسش را باز کردم دیدم ایشان چشمش را باز کرد و گفت: نترسید، من هیچ طورم نشده است، بچه ها را دلداری بدهید، اگر به نیشابور رفتی سلام مرا به پدر و مادرم برسانید. بعد هم چشمهایش روی هم رفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
یکی از همرزمانش تعریف می کرد:
یک شب پیش حسنعلی رفتم، دیدم که گریه می کند و می گوید: خدایا من لیاقت شهادت را ندارم! چرا همة دوستانم شهید شدند ولی من به شهادت نرسیدم؟ بعد از گذشت چندی به عنوان فرمانده گردان در عملیاتی که در منطقه سرو (کردستان) انجام گرفت به آرزویش رسید.
پدرشهید:
یک دفعه از ناحیة سر مجروح شده بود و چیزی به ما نگفته بود، وقتی من زخم سرش را دیدم به نحوی بود که یک انگشت داخل آن جا می گرفت. من به حسنعلی گفتم: بابا سر شما چه شده است؟ گفت: چیزی نیست یک زخم مختصر است.
مادر شهید:
یک دفعه حسنعلی پیش من آمد و گفت: مادر، می خواهم 4 روز از طریق جهاد برای گچ کاری به جبهه بروم. من گفتم: مادر، هر طور خودت صلاح می دانی، اگر استادت می گذارد به جبهه بروی خوب برو. بالاخره، حسنعلی به جبهه رفت، 4 روز بعد از رفتنش دیدم که از او خبری نشد. وقتی به مرخصی آمد، گفتم: مادر چرا اینقدر دیر آمدی؟ گفت: مادر آنجا همه بسیجی اند، همه مشغول کارند ,مثلاً من باید تانکر بسازم تا برای رزمندگان آب ببرند. بعد هم گفت: مادر من می خواهم از طریق سربازی به جبهه بروم، گفتم: تو که هوز به سن رفتن به سربازی نرسیده ای، تو هنوز 16 ساله ای و تو را به سربازی نمی برند. گفت: مادر من سنم را چند سال بیشتر گفته ام وشناسنامه ام را نیز دستکاری کرده ام. گفتم: چرا این کار را کردی؟ گفت: امام به نیرو نیاز دارد، ما باید به جبهه برویم و بجنگیم تا پیروز شویم.
پدر شهید:
یک دفعه که حسنعلی از مرخصی آمد به او گفتم: حالا که شما وارد سپاه شده اید و خواهر و برادرانت بزرگ شده اند، باید ازدواج کنی. او گفت: به من یک فرصت بدهید تا به سبزوار بروم و برگردم. ایشان یک شب به سبزوار رفت و برگشت. وقتی برگشت دوباره موضوع را به ایشان گفتیم ,او گفت: تا روستایمان رباطی بروم و برگردم بعد صحبت می کنیم. وقتی از رباطی برگشت، خانوادگی دور ایشان حلقه زدیم و گفتیم: شما به ما گفتید فرصت بدهید ما هم به شما فرصت دادیم، حالا باید جواب ما را بدهید تا هر کس که شما مایل هستید ما به خواستگاری برویم، ایشان یک لبخندی زد و گفت: شما هیچ وقت اینقدر محکم نبوده اید .من گفتم: من ناچار هستم، چون من یک کارگر ساده هستم و نمی توانم برای 2، 3 نفر مجلسی (عروسی) بگیرم که حسنعلی گفت: من یک چیزی خدمت شما عرض می کنم که نمی خواستم آن را بگویم ولی شما مرا وادار کردید که بگویم و بعد گفت: آیا شما ضامن می شوید که این دفعه که به جبهه رفتم دوباره برگردم .من نمی خواهم یک دختر را به گردنتان بیندازم. ایشان به جبهه برگشت و بعد از 7 روز جنازه اش برای ما آمد.