وصیتنامه شهید عباس روتیوند غیاثوند
مناجات
وصیت و مناجات نامه شهید عباس روتیوند غیاثوند؛
آیا می شود روزی من نیز به فیض کامله شهادت نائل شوم و دین خود را به این اسلام عزیز، انقلاب و امام ادا کنم ؟ و گاهی می گفتم: « خیر، نمی توانم، چون تا سعادت نباشد شهادت نیست . هرگز فریب این منافقین کوردل و ابرقدرتها را نخورید .
نویسنده :
اداره هنری اسناد و انتشارات
به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛
شهید عباس روتیوند غیاثوند در سال 1340 در شهرستان قزوین دیده به جهان گشود پس از اتمام دوره راهنمایی وارد ارتش شد و به علت درگیری ارتش با ملت مسلمان به دستور شاه خائن ایشان از شغل خود استعفا داد و مخالفت خود را در زمان انقلاب با رژیم شاه آغاز نمود و به دستورات شاه عمل نکرد. از ارتش بیرون می آید و پس از پیروزی انقلاب اسلامی و آمدن امام خمینی (ره) ایشان دوباره وارد ارتش جمهوری اسلامی شد، در پادگان عباس آباد پس از چهار ماه خدمت به شیراز منتقل می شود و از آنجا به دشت آزادگان در اهواز می رود و بعد از یکسال در اهواز در اوایل جنگ تحمیلی عراق به ایران به دشت آزادگان بر می گردد و طبق گفته مادرش که می گوید ایشان گفته است که مادر جان این بار که بروم شهید می شوم همین طور هم شد در تاریخ سوم شهریور ماه 1359 در درگیری با مزدوران عراقی در منطقه سوسنگرد بر اثر انفجار تانک که ایشان درونش بوده به درجه رفیع شهادت نائل گردید و پیکر پاکش را در بهشت زهرا (س) به خاک سپردند.
*فرازی از وصیتنامه شهید عباس روتیوند غیاثوند
پرودگارا ، اینک برای رضای تو ، برای خوشنودی تو و به امر خلیفه بر حق که نائب امام زمان ( عج ) نیز می باشد قدم به صحنه جهاد، برعلیه کفر می گذارم، بدان امید که یا مرا به فیض شهادت برسانی، تا شاید کفاره ای باشد برای محو گناهانم و ادای دینی در مقابل جمهوری اسلامی و یا مرا بیامرزی و یا توبه ام را بپذیری که درهمه حال به تو نیازمندم و غیر از تو کسی را ندارم .
خداوندا، به محمدت و به خمینی ات سوگند که گرانبهاتر از خونم متاعی ندارم که بدهم و اینک مرا گلگون شده و تکه تکه بپذیر .
الهی، این بدن مملوک توست، ملک توست انشاءالله عبد توست، با آن هر چه می خواهی معامله کن . اگر می خواهی آنرا بسوزان، اگر می خواهی این پیکر را مانند مولایم، اباعبدالله لگد مال ستوران کنی، چنین کن . اگر می خواهی مانند عباس عموی تشنه کام حسین بدنم را بی دست و پا کنی ، چنین کن . ولی از تو تقاضا دارم ، ترا به عزت زهرای مرضیه، با این بدن عاصی قهر مکن . چرا که اگر بدانم، تو با دیدن بدن بی سرم خرسند می شوی، بسم الله همیشه با خودم می گفتم : آیا می شود روزی من نیز به فیض کامله شهادت نائل شوم و دین خود را به این اسلام عزیز ، انقلاب و امام ادا کنم؟ و گاهی می گفتم:« خیر، نمی توانم، چون تا سعادت نباشد شهادت نیست . پس من سعادتش را ندارم ». و گاهی نیز ، دل خود را تسکین داده و می گفتم، بله می شود . مگر آنها که شهید شده اند، غیر از ما بوده اند؟ فقط آنها خود را خالص لوجه الله کردند و متقی شدند و بعد مهاجر الی الله گشتند . پس باید اول خود را ساخت ، یعنی اول باید سعادت را کسب کرد و بعد شهادت را .
لازم می دانم ، تذکر دهم که این راه را ، با شناخت کامل انتخاب کرده ام و هیچ زور و اجباری در انتخاب این راه در کار نبوده است . لذا تقاضایی که از همه عزیزان دارم ، این است که : اولا بعد از کشته شدن من و شاید شهادت، کسی را مسئول ندانند و نیز برای من گریه نکنند چرا که من فدایی اسلام ، امام و انقلاب شده ام و لذا نباید برای فدایی چنین چیزهای ارزشمندی گریست و نیز ، کاری نکنید که دشمن پوسیده مان ، شاد گردد .
پدر و مادر عزیز ، برادر و خواهر گرامی :
« شما را به چیزی وصیت می کنم که علی بن ابیطالب ( ع ) هنگام شهادت ، چنین وصیت نموده ، اوصیکم ، عبادالله بتقوی الله و نظم امرکم» .
ثانیا پدر و مادرجان شاید بعد از کشته شدن یا شهادت من ناراحت شوید ، اما این را بدانید که افتخار بزرگی نصیب شما انجام ندادم و نتوانستم زحمات شما را جبران کنم. به هرحال، امیدوارم که از من راضی باشید و در شهادت من صبر پیشه کنید و عزا نگیرید، بلکه خوشحال باشید. من افتخار می کنم که اگر بدن ضعیفم، هزاران تکه گردد، باز برایم شیرین تر از آنست که در بستر بیماری، از دنیا بروم . دوست دارم اگر شهید شدم ، با چهره خونین و بدن تکه تکه شده به درگاه الهی بروم ، انشاءالله .
در خاتمه از شما عزیزان که شاید این وصیتنامه را می خوانید می خواهم که امام عزیزمان را تنها مگذارید و قدر این نایب امام را بدانید و اگر خدمتش مشرف شدید ، سلام من حقیر را نیز به او برسانید و هرگز فریب این منافقین کوردل و ابرقدرتها را نخورید .
خدایا ، خدایا ، تا انقلاب مهدی حتی کنار مهدی – ترا بجان مهدی ، خمینی را نگهدار، رزمندگان اسلام پیروزشان بگردان . آمین