وصیتنامه شهید علی رضا امامی
اخبار
یاد یاران
او که نامش جاودانه ایام شد شهید علیرضا امامی در اولین روز بهمن ماه 1344 در روستای جاورسیان ازتوابع اراک دیده به عالم هستی گشود.
بسیار خوش اخلاق و خوش برخورد بودند و در کوچکترین فرصت به نزدیکان سرمی زدند.
نام پدر: محمد قاسم
تاریخ تولد: ١٣٤٤/١١/٠١
محل تولد: جاورسیان
نام عملیات: کربلای 4
تاریخ شهادت: ١٣٦٥/١٠/٠٤
محل شهادت: شلمچه
اقشار: آموزش نظامی ، تیپ 71 روح الله ، گردان قمر بنی هاشم
زندگینامه:
او که نامش جاودانه ایام شد شهید علیرضا امامی در اولین روز بهمن ماه 1344 در روستای جاورسیان ازتوابع اراک دیده به عالم هستی گشود.
بسیار خوش اخلاق و خوش برخورد بودند و در کوچکترین فرصت به نزدیکان سرمی زدند.
زمانی که به سن نوجوانی رسید با دوران انقلاب همراه شد.
کوچکترین صحبت دربارة مسائل انقلاب و سختی هایی که مردم داشتند او را به شدت رنج می داد. او همواره سفارش می کرد تا جنگ هست من به جبهه می روم و پیام او خدمت به اسلام و قرآن بود.در حد توان به فقرا کمک می نمود و بسیار خوش برخورد بود.
خاطرات
مربی تاکتیک های نظامی
علیرضا یکی از بچه های سپاهی بود که همه ی پاسداران زمان خودش علیرضا را دوست داشتند. خیلی زود با بچه ها گرم می گرفت و جای خود را در دلهاشان باز می کرد و اینگونه بوده که همه او را می شناختند. از لحاظ چابکی و بشاشی در بین بچه ها مثال زدنی بود، بسیار آدم خوش سلیقه ای بود و به خودش می رسید شیک پوش بود، حتی روی لباس های رزمی که می پوشید حساس بود کاملاً مرتب و همیشه لباس هایش اتو کرده بود. کارها را با جدیت پیگیری می کرد، در زمانی که وارد آموزش نظامی شد به دلیل خوش برخوردی همه علی را دوست داشتند، بسیار زبر و زرنگ بود و مربی تاکتیک نظامی شده. از ویژه گی های علی خوش چهره بودن او خندان و روحیه بسیار خوب او بود.
در عملیات هایی که به جبهه اعزام شدیم به منطقه جنوب و لشگر علی بن ابیطالب در قسمت واحد آموزش اعزام شدیم در مجموعه لشگر خیلی زود توانست بین مسئولین جای خود را باز کند حتی بیشتر از بچه هایی که چندین ماه بود وارد لشگر شده بودند . با شوق و علاقه کلاس های گردان را اداره می کرد و سعی می کرد تمام آموخته هایش را به بچه ها آموزش دهد. سخت گیری های بجایی داشت و حتی فراتر از ظرفیت نیروها به آنها آموزش می داد. کلاس های میدان تیر سنگین را به تنهایی اداره می کرد، احساس خستگی در او دیده نمی شد. هنگام عملیات که می رسید بچه های مربی در بین معاونت ها تقسیم می شدند و او اکثراً به عنوان همراه فرمانده محور یا فرمانده گردان حضور پیدا می کرد و از زرنگی و هنرهای او استفاده می شد. در سال های آخر جنگ من در کردستان بودم و مجروح شده بودم در دوران مجروحیتم علی با چند نفر از دوستان به شهادت رسیده بودند وقتی جویای شهادت علی شدم همرزمانش گفتند: در شب عملیات تنها چیزی که از علی دیده نمی شد ترس بود او با دشمن جنگ مردانه ای داشت علی رو در روی عراقی ها در حین پاکسازی کانال نارنجک می انداخته که تیر می خورد و نارنجک دشمن در کنارش منفجر می شود و از شدت ترکش ها و خونریزی به شهادت رسید ولی پیکرش به عقب بازنگشت مدتی مفقود الأثر بود پیکرش توسط گروه تفحص بازگشت. هنگامی که اسکلت علی را دیدم می شد چهره ی شاد او را از درون استخوان ها دید.
یادش در دل و خاطره ی بچه های همکار و همرزمش زنده است. روحش شاد.
راوی: برادر علی جلالی
لحظه های عروج :
واحد اطلاعات عملیات لشکر 17 علی ابن ابیطالب به منظور شناسایی و آماده سازی راه کارهای مورد نظر برای عملیات کربلای 4 در منطقه شلمچه مستقر بود، حدود 3 کیلو متر از خط پدافندی نیرو های خودی در اختیار بچه های اطلاعات بود.محور لشکر ما مقابل جزیره بوارین قرار داشت و بطور میانگین بین 500 تا600 کیلومتر با عراقی ها فاصله داشت .فاصله خط ما و دشمن آبگرفتگی پوشیده از نیزار بود که بچه ها برای شناسایی مواضع دشمن از همین نیزارها استفاده می کردند بعد از این که شناسایی های منطقه تمام شددر حدود 10 15 روز قبل از عملیات گردان حضرت ابوالفضل علیه السلام که همه نیرو های آن پاسدار وظیفه بودند به خط آمده و استقرار پیدا کردند تا بدین وسیله بچه های اطلاعات برای شب عملیات آزاد شده و به گردانهای عملیاتی مأمور شوند.
همچنین طبق روش جاری چند روز قبل از عملیات نیرو های واحدهای ستادی لشکر هم به واحد های رزمی مأمور می شدند. از این رو برادر امامی که جزء مربیان آموزشی بود به گردان امام حسین علیه السلام مأمور شد. من هم از واحد اطلاعات عملیات به همین گردان مأمور شدم و برای شب عملیات در کنار هم بودیم .
شب سوم دی 1365 حدود ساعت 10 شب از خط خودی به طرف خط دشمن رها شدیم همه بچه ها لباس غواصی به تن داشتند در بین راه علیرضا شوخی میکرد و به بچه ها روحیه می داد تقریباً ساعت 11 بود که با دشمن درگیر شدیم و با رشادتهایی که بچه ها از خود نشان دادند مواضع دشمن در هم شکست و بچه ها وارد خط دشمن شدند.
خط پدافندی دشمن عبارت بود از یک دژ بلند و مستحکم که کاملاً روی خط قبلی ما دید و تیر داشت و عراقیها مواضع و سنگر های خودشان را در داخل یک کانال تی دژ احداث کرده بودند بدنه کانال سیمانی بود و تیربارهای سبک، دوشکا،آر پی جی و حتی تیر بارهای 2 لول به طور منظم تعبیه شده بودند و در فواصل هر50 متر یک بشکه 220 لیتری گازوئیل قرار داشت که مواد آتش زا را به آب گرفتگی انتقال می داد و در زمان لازم توسط عراقیها آتش زده می شد در ضمن تمام سنگر ها برق کشی شده بود و دارای تلفن جنگی بود و این یعنی عراقی ها برای دراز مدت برنامه ریزی کرده بودند
خلاصه بعد از این که بچه ها وارد کانال شدند مشغول پاکسازی سنگر های دشمن شدند هوا خیلی تاریک بود و به اصطلاح چشم، چشم را نمی دید علیرضا هم در حال پاک سازی سنگر های اطراف خود بود. بعضی سنگر ها پاکسازی نشده بودند و عراقی ها با پرتاب نارنجک داخل کانال به بچه ها آسیب می زدند من برای حدود 20 دقیقه از علیرضا جدا شدم و زمانی که بر گشتم دیدم ایشان به روی زمین افتاده پرسیدم چی شده گفت: «یه نارنجک جلوی پام منفجر شد.» به سختی صحبت می کرد تمام ناحیه سینه اش ترکش خورده بود و چون از جست و خیز افتاده بود و هوا هم سرد بود و لباس غواصی هم آزارش میداد به من گفت «خیلی سردم شده » اطرافم را گشتم چیزی نبود بالاخره یک تکه گونی پیدا کردم داخل کانال محل عبور بچه ها بود به ناچار علیرضا را کنار کشیدم تا زیر پا نباشد و با گونی بدنش را پوشاندم و به او گفتم چه کار بکنم؟ گفت
:
«الان جاهای دیگر به کمک تو نیاز دارند برو به بقیه کمک کن » درآن وضعیت مجبور بودم بروم چون هنوز با گردانهای سمت چپ و راستمان الحاق نکرده بودیم در نتیجه به سمت گردان کوثر که سمت راست ما بود رفتم.
مدتی گذشت برگشتم تا از حال علیرضا مطلع شوم بالای سرش که رسیدم او را صدا زدم ولی جواب نمی داد.گوشم را جلوی دهانش بردم تا بلکه صدا و گرمی نفس کشیدنش را متوجه شوم ولی خبری نبود.آری صدای دلنشینش به سکوت و گرمی نفسش به سردی گرائیده بود و اینگونه به دیدار معبود و معشوقش شتافت.
راوی : برادر رضا صفری