دوشنبه، ۱۱ آبان ۱۴۰۵

وصیت‌نامه شهید محمدجعفر موسئی

• Admin-fakeh

پدر و مادر و خواهر گرامی! ممکن است وقتی شما این نوشته را می‏‌خوانید، من دیگر نباشم و از دنیای مادی خارج شده باشم که انشاءالله لیاقتش را داشته و جزو افرادی که به شهادت می‌رسند، باشم.
البته از شهادت مرا باکی نیست! شهادت، مانند مادری است که فرزندش را در آغوش می‌کشد، شهادت، نقطه اوج و آرزوی مسلمین است، شهادت، قله یرفیعی است که من به سوی آن پرواز می‏‌کنم.
پدر جان! درود بر تو که چون ابراهیم(ع) فرزندت را به فرمان خدای بزرگ به قربانگاه فرستادی. بدان و آگاه باش که اسماعیلت هرگز از فرمان باری تعالی سر باز نمی‌زند، مرگ را در راه خدا، جز سعادت نمی‌‏داند، زندگی را جز جهاد در راه عقیده نمی‌‏داند و شهادت را جزو بهترین نعمت‌های خداوند می‏‌داند.
مادر جان! کوه باش و استقامت کن؛ لحظه‏‌ای از نام و یاد خدا غافل مباش و در این راه بکوش، که هر چه بکوشی باز کم است. مادر جان! گریه نکن، بخند و خوشحال باش، زیرا من در راه هدفی مقدس گام برداشتم و جان باختم.
همیشه زینب‌گونه زندگی و مبارزه کنید
مادر عزیزم! بعد از خدا، تو مهربان‌ترین و عزیزترین موجود برای من هستی و من به وجود تو افتخار می‏‌کنم. خواهر جان! تو نیز زینب(س) زمان باش؛ حجاب، عفت و پاکدامنی را سرلوحه زندگی خود قرار بده و همیشه فاطمه‌وار و زینب‌گونه زندگی و مبارزه کن.
سعی کن هر چه بیشتر در تربیت تنها فرزندت اکرم که همیشه در گوشه قلبم جای دارد، کوشا باش و دختری زینب‌وار، تحویل جامعه بِده.
پدر، مادر و خواهر عزیزم! از اینکه حس می‌کردم در مکانی راحت قرار بگیرم و در سنگر نباشم، غمگین بودم. من نمی‌‏توانستم به خود بقبولانم که برادران خودم در مرزها شهید شوند و من هر روز شاهد این باشم که فلانی شهید یا مجروح شده است.
پدر، مادر و خواهر داغدارم! چگونه می‌توانستم مشاهده کنم هر روز عده‌ای از بهترین جوانان ما کشته می‏‌شوند و من به کارهای روزمره مشغول باشم؟ می‏‌دانم که از دست دادن من، برایتان سنگین است، ولی مگر غم از دست دادن حسین(ع) بر فاطمه‌زهرا(س) سنگین نبود؟ مگر آنها نبودند که کشته شدند تا دین اسلام پا برجا بماند؟.
شهادتم، شب عروسی من است!
من هم به نوبه خود از آقا و سرورم، حسین(ع) درس مبارزه، جهاد و شهامت را یاد گرفتم. من آموختم که زندگی مادی نِکبت‌بار است و نباید منتظر باشم که مرگ به سراغ من بیاید.
بزرگترین وصیت من به بازماندگانم این است که به یاد خدا، به نام خدا و در راه خدا زندگی کنند. این راهی که من می‏‌روم، مأموریتی از جانب خداوند است. باید همه دوستان و خویشان و بخصوص خانواده‏ام شاد باشند و وقتی خبرِ شهادت مرا شنیدند، فکر کنند شب عروسی من است! مادر! برایم دعا کن، که خداوند مرا یکی از شهدای درگاهش قرار دهد… خدا نگهدار.
منبع: بنیاد شهید و امور ایثارگران استان قزوین