وصیتنامه شهید محمدرضا ابریشمکار
یا ایتها النفس المطمئنة
ارجعی الی ربک راضیة مرضیة فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی
به نام آنکه بی عزتمان را
عزت بخشید، دل مرده و جمود ما را زنده کرد.
به یاد تمامی شهدای تاریخ
از صدر تا کنون و اکنون تا انقلاب ولی عصر حضرت مهدی «عج»؛
با سلام خدمت پدر و مادر
عزیزم که در تربیت من نهایت فداکاری را نمودند و از هیچگونه امکاناتی دریغ
نورزیدند. در زندگی مرا جهت دادند و نهایت سعی خویش را کردند و مرا در بالین پر
محبت خویش پرورش دادند تا به هدف نهایی، یعنی رسیدن به او، نائل آیم. عرق شرمندگی
این زحمات را نمیتوانم از پیشانیم پاک کنم.
پدرم،شما بودید که دستم را
در کودکی گرفتید و همراه خویش به مسجد و یا مجالس دینی بردید؛ شما بودید که با
مشقت و تلاش شبانهروزیتان سعی بر این داشتید، لقمه نانی را که بدست میآورید، پاک
باشد و شب ها از محیط کار و خسته از رنج کار،در خانه محترمتان به گرد هم میآمدیم
و ما را به زانوهای خویش مینشاندی و به گونه ما بوسه میزدی. خلاصه بگویم نمونه
یک پدر برای ما بودید. شما بودید که مشکلاتم را حل مینمودید و راه را برای تحصیل
علم فراهم ساختید. همواره بر این سعی داشتید که فرزندتان انسانی متعهد شود که
دیگران از علم او بهره گیرند.
مدرسه خودسازی
پدرم، در جبهه علم هایی را آموختم که اگر میخواستم
در جای دیگر بیاموزم شاید سال ها طول می کشید و شاید هم هرگز بدان دست نمییافتم.
در اینجا درس عشق را خواندم و در کلاس های درس شهامت، تقوا، انسان بودن، چگونه
زیستن و چگونه مردن حاضر شدم. کسانی هستند که علمشان از مخزن دیگر است. بچههای
خردسالی هستند که با لباسی پاره و با فقری آشکار تکه یخی را با تکه نانی در دست میگیرند
و با شور و شوق به ما تقدیم میکنند. اینجا کسانی را میبینیم که برای رسیدن به گم
شده خویش روزها اشک میریزند و گریه میکنند. پدرم، معلمین ما به ما آموختند که فقط
متکی به او باشیم و فقط به یاد او باشیم. خدایا، مسیر سخت زندگی را برایمان هموار
و آسان ساز تا اینکه فقط با خواندن نام او دردها و غم ها از بین خلاء علائق دنیوی
را پر کند
بوسه بر دستان مادر
مادرم، میخواهم دست هایی
که در سردی زمستان و گرمی تابستان همواره در تربیت ما فعال بوده و سنگینی روزگار
آن را زخم نموده است، بار دیگر بوسه زنم.
میخواهم لبانت را که روزی زمزمه لالایی بر آن نقش میبست، بار دیگر بوسه زنم. میخواهم
پیشانیت را که محل سجده شکر خداوند است بار دیگر نظاره کنم و از آن لذت برم. باز سرم را بر زانویت نهم تا مرا نصیحت کنی. مادرم
تو در زندگی برایم نمونه بودی ولی حیف که من نتوانستم برایت فرزند نمونهای باشم.
به خدا نمیدانم با چه وصفی محبت و عشقت را که در دلم همواره زنده است، بیان کنم؛
قلمم را نای آن نیست. نمیدانم چگونه باید از شما معذرت بخواهم که گاهی مورد رنج
شما شدم انشاءالله شما و پدر مرا ببخشید.
گمشده ی شهید
برادرم،محسن، میدانی
برادرت برای چه عزم سفر کرد و راهی سنگرهایخاکی شد؟چرا آغوش گرم و پر محبت
خانواده را رها ساخت و کوله سفر را بست و حرکت کرد؟زیرا بدنبال گمشدهای میگشت که
تنها و تنها او را در جبهه میتوانست بیابد. محسن جان، خون سرخ برادرت تا ابد در
رود کارون، بر خاک لاله گون خوزستان، بر سنگهای کوهستان ها، بر دیواره مخروب خانه
محروم و بر اشک تو و مادرم و بر پیشانی عاشقان کربلا و بر تمامی سنگرهای شنی ثبت است؛ شعارش زنده ماندن یاد خدا
و نام اسلام است.
خواهرم، صبور باش و بدان که
شهادت هدیه است از جانب محبوب که تقدیم دوستانش میکند.
عشق به خدا
وصیتی هم به دوستان عزیزم؛ بدانید
تنها با عشق به خدا میتوان از زندگی لذت برد و تنها با یاد او میتوان به حقیقت
زندگی دست یافت. پس یادش را همواره زنده نگهدارید.
در خاتمه از عموم دوستان
وآشنایان و ناآشنایان حلالیت میطلبم و امیدوارم خداوند قلب تپنده ما را طول عمر
با عزت عنایت فرماید. پیروزی نهایی اسلام را هر چه زودتر با فرج ولی عصر (عج) نصیب
تمامی محرومان نماید. ضمنا مدت 15 روز روزه و یک ماه نماز را احتیاطا برایم بجا
آورید.
«خدایا،خدایا تا
انقلاب مهدی خمینی را نگهدار»
والسلام علیکم و رحمة الله
و برکاته
منبع: مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ