دوشنبه، ۱۱ آبان ۱۴۰۵

وصیت‌نامه شهید محمد رضا تاج آبادی

• Admin-fakeh

اخبار
زندگینامه و وصیت نامه شهید
مشهدی غلام رضا، شتاب زده وارد اتاق شد؛ یک راست به طرف طاقچه رفت و رادیو را روشن کرد. صدای مارش نظامی در فضای اتاق پیچید؛ با ضرب آهنگی که همیشه پیام آور اوج گیری عملیات پیروزمندانه ی رزمندگان بود. چند لحظه بعد نوای مارش با صدای گوینده، قطع شد: «شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید، بنابر گزارش های رسیده از منطقه ی عملیاتی شلمچه، رزمندگان اسلام، به دنبال فتوحات شب گذشته، با رمز «یا زهرا(سلام الله علیها» مرحله ی سوم عملیات کربلای5 را آغاز کرده و در محور نهر جاسم به مواضع دشمن هجوم برده، یگان های سردرگم متجاوزان را گاز انبری، گرفتار کرده اند.
زندگی نامه شهید تاج آبادی
ای دوست بیا بال و پری باز کنیم با رهسپران، یک سفر آغاز کنیم
اینک که هوا تا ابدیت آبی است ای دوست بیا، بیا که پرواز کنیم
مشهدی غلام رضا، شتاب زده وارد اتاق شد؛ یک راست به طرف طاقچه رفت و رادیو را روشن کرد. صدای مارش نظامی در فضای اتاق پیچید؛ با ضرب آهنگی که همیشه پیام آور اوج گیری عملیات پیروزمندانه ی رزمندگان بود. چند لحظه بعد نوای مارش با صدای گوینده، قطع شد: «شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید، بنابر گزارش های رسیده از منطقه ی عملیاتی شلمچه، رزمندگان اسلام، به دنبال فتوحات شب گذشته، با رمز «یا زهرا(سلام الله علیها» مرحله ی سوم عملیات کربلای5 را آغاز کرده و در محور نهر جاسم به مواضع دشمن هجوم برده، یگان های سردرگم متجاوزان را گاز انبری، گرفتار کرده اند. دشمن وحشت زده برای این که عملیات نیروهای جمهوری اسلامی را متوقف کند، به سلاح شیمیایی متوسل شده، اما مقاومت شگفتی آفرین سلحشوران اسلام، این سلاح را بی اثر ساخته است و دلیرمردان لشکر حق، با نفوذ به غرب نهر جاسم و کانال زوجی، خود را به دریاچه ی ماهی رسانده و شش خط دفاعی دشمن را درهم شکسته اند.»
نرجس خانم با یک بغل لباس شسته شده وارد اتاق شد؛ مشهدی غلام رضا را دید که دست هایش را بالا گرفته و دعا می کند.
– چی شده؟
– خدا را شکر. کلی از نیروهای دشمن به درک واصل شدند. رزمنده ها تا نزدیک بصره پیش رفتند.
مشهدی غلام رضا از اتاق بیرون رفت. صغرا که تا آن موقع همپای پدر به رادیو گوش می داد رو به مادر گفت: می دونی رادیو چی گفت؟
– نه چی گفت؟
-گفت صدام شیمیایی زده.
اشک از چشم های نرجس خانم جاری شد. در حالی که عکس محمدرضا را در تابلوی نصب شده به دیوار نگاه می کرد، گفت: یا زهرا(سلام الله علیها! خودت نگهدارش باش.
طنین صدای مریم خانم زن همسایه در فضای حیاط، او را به خود آورد. چشم از قاب عکس برداشت و به طرف حیاط رفت.
– سلام مریم خانم.
– سلام صبح شما بخیر. گریه کردی؟ نبینم ناراحت باشی.
– دل نگران محمدم. صدام تو شلمچه شیمیایی زده.
– اتفاقاً اومدم خوابی را که دیشب دیدم برات تعریف کنم.
– خیره ان شاء الله.
– خواب دیدم محمد رفته بود سوریه کنار قبر حضرت زینب(سلام الله علیها)، روبروی یک آقای روحانی نشسته بود و چیزی می نوشت؛ یک انگشتر هم دستش بود که نور آبی از اون بیرون می اومد، پا شد که بره، ازش پرسیدم کجا می ری؟ گفت می رم در تاج آباد یک گلخونه درست کنم.
– نکنه که؟
– نه. به دلت بد راه نده. گل و گلخونه، صفا و خرّمیه. روشناییه.
– اگه محمدم بلایی سرش اومده باشه؟
– گفتم که به دلت بد راه نده. همین روزها یا خودش میاد یا نامه ش می رسه. من دیگه باید برم؛ غذام رو اجاقه.
نرجس خانم تا دم در حیاط، او را بدرقه کرد. بعد برگشت و در حالی که دوچرخه ی محمدرضا را در گوشه ی حیاط زیر چشم داشت، زمزمه ای غم انگیز سر داد.
محمدرضا چهارمین فرزند او بود که در سال 1345 در تاج آباد به دنیا آمد. این عزیز دل مادر و نور چشم پدر، در وسعت بنفشه زار و یاس و گل سرخ با زمزمه ی زلال چشمه و ترنّم باران در خانه ای که متبرک از آوای قرآن و ذکر و صلوات بود، قد کشید و بزرگ شد. تحصیلات دوره ی ابتدایی را در زادگاه خویش و دوره ی راهنمایی را در روستای نجف آباد خوشدون به پایان رساند، سپس تحصیلات دوره ی متوسطه را در دبیرستان زینلی آشتیان آغاز کرد و همان جا بود که به بسیج پیوست و برای گذراندن یک دوره ی آموزشی راهی تهران شد. او عشق به بسیجی بودن را با شوق درس خواندن درآمیخت و تا زمانی که در تهران بود، روزها کار می کرد و شب ها در دبیرستان شبانه ی دهخدا درس می خواند. در سال1365 پس از اخذ مدرک دیپلم، در آزمون سراسری شرکت کرد و به مرکز تربیت معلم شهید هاشمی نژاد تهران راه یافت و از این که به جمع خانواده ی آموزش و پرورش پیوسته است و می تواند از اصحاب «من علمنی حرفاً فقد صیرنی عبداً» باشد، شوقی وصف ناپذیر داشت. او تعلیم و تربیت را از شؤون الهی می دانست و همیشه می گفت: «حیات بشری از طریق آموزش درست می تواند برمدار ارزش ها بگردد».کلاس درس ادبیات معاصر و آشنایی با شعر دفاع مقدس، پنجره ای به سوی هوای جبهه پیش روی او گشود، تا جایی که احساس می کرد از کاروان عاشقی جامانده است. حدیث جانبازی و حکایت شور و شیدایی رزمندگان، دلش را هوایی کرده بود و دیگر نمی توانست روی صندلی های کلاس بند شود. چونان پروانه ای شده بود که دور از شعله آرام و قرار ندارد. این بود که به قصد عاشقانه ترین پرواز، بال و پر گشود و در دی ماه 1365 همراه با بسیجیان، این لشکریان مخلص خداوند، راهی جبهه شد.
وقتی قدم بر خاک شلمچه گذاشت؛ بر تربت آن میعادگاه شهیدان و شاهدان بوسه زد؛ بر تربتی که از آغاز جنگ تحمیلی تاکنون، زیر آتش شدید دشمن می سوخت و زیباترین تابلوی عشق و ایثار و فداکاری بود.
یکی از خصلت های خوب محمدرضا احترام به پدر و مادر و مشورت با آن ها بود و حالا از این که خانواده را از کوچ و پرواز سبز خویش بی خبر گذاشته، ناراحت بود. به همین علت، دست به قلم شد و نامه ای به پدر و مادرش نوشت:
محمدرضا با اشتیاقی ژرف و اعتقادی راسخ، پا به میدان رزم نهاده بود. او نبرد با دشمن غدار را معاشقه با محبوب ازلی می دانست و افسوس می خورد که چرا زودتر به این تماشاگه پر رمز و راز نیامده است؛ تماشاگهی که از نخل قامت رزمندگان، جلوه ی هزار هزار بهار داشت و از عطر خلوص و ایمان، بهشت برین را می مانست.
در نوزدهم دی ماه 1365 عملیات کربلای5 با رمز «یا زهرا(سلام الله علیها)» در منطقه ی شلمچه و شرق بصره آغاز شد؛ این منطقه به علت هم جوار بودن با شهر صنعتی بصره از نظر کارشناسان نظامی، دارای اهمیت فوق العاده ای بود و مدت ها در اشغال نیروهای دشمن قرار داشت. این عملیات برای آزادسازی مناطق اشغال شده و دفع تجاوز، آغاز شد و رزمندگان دلیر اسلام توانستند در سه مرحله با آزاد سازی شلمچه و گذشتن از جاده ی شلمچه– بصره به عمق دژهای مستحکم دشمن نفوذ کنند و آنان را عقب برانند. مهندسی دشمن این دژها را که به دژهای تسخیر ناپذیر مشهور بود در طول چهار سال ساخته بود و هیچ گاه تصور نمی کرد دلاورمردان جمهوری اسلامی ایران بتوانند آن ها را تسخیر کنند.
عملیات کربلای5 همچنان شور آفرین و پیروزمند ادامه داشت و در غروب بیست و یکم بهمن ماه 1365 وقتی که دشت های آزاد شده ی شلمچه، گذرگاه نسیم رحمانی بود، محمدرضا همراه با دیگر بسیجیان دلاور، طی یک حمله، خسارات جبران ناپذیری را به دشمن وارد کردند. محمدرضا آر.پی.جی بردوش به شکار تانک های دشمن می رفت و شجاعانه می-جنگید تا آن گاه که ترکش خمپاره ی خصم بر پیشانیش نشست و چهره ی مهربانش چون شفق، گلگون شد و بال در بال فرشتگان، عاشقانه ترین عروج را از خاک تا افلاک آغاز کرد و در آستان حضرت دوست تقرب یافت. «و سقاهم ربّهم شراباً طهوراً» .
یکی از هم رزمان آن شهید بزرگوار می گفت: «محمدرضا در واپسین نفس ها از ما آب خواست؛ وقتی کاسه ای آب به دستش دادیم، آن را به دهان نزدیک کرد، اما بدون آن که جرعه ای بنوشد، آب را روی زمین ریخت و در حالی که آسمان را نگاه می کرد، گفت:«یا ابوالفضل(علیه السلام) راضی شدی؟» و بعد پلک بر روی پلک نهاد.»
در آخرین وداع با آن یارعزیز، در روستای تاج آباد محشری بر پا بود؛ همه ی مردم آبادی آمده بودند تا عشق عمیق خود را به محمدرضا ابراز کنند؛ به کسی که نه تنها هم ولایتی آن ها؛ بلکه آشنای دردهایشان و گره گشای مشکلاتشان بود.
مادر محمدرضا سال هاست که هرگاه دلتنگ می شود بر مزار فرزند سفر کرده، به نجوا می نشیند:
محمد پاره ی جان و تنم بود امید صبح های روشنم بود
عزیزان این عزیز خفته در خاک گل صحرا و باغ و گلشنم بود
«می روم مادر که اینک کربلا می خواندم از دیار دوست یار آشنا می خواندم
مهلت چون و چرایی نیست مادر، الوداع زان که آن جانانه بی چون و چرا می خواندم
پدر و مادر عزیزم سلام. امیدوارم مرا ببخشید که بدون کسب اجازه از شما راهی جبهه شدم. باور کنید که از شوق پیوستن به یاران یار و دوستان دوست و جهاد در راه خدا ، آن چنان مست شدم که همه چیز از دست بشد.
مادرم کوه باش و استقامت کن. آرامش را با یاد خداوند به قلبت فرابخوان که دل ها با یاد او آرامش می یابند. ای مادرم از چه غمگینی؟ من قدم در راهی الهی گذاشته ام که باعث افتخار تو است؛ راهی که امامان و انبیا رفتند؛ راهی که شهدای اسلام و انقلاب اسلامی رفتند. این عشق به شهادت است که ما را به این راه کشانده است. اینک که دشمن بعثی، انقلاب و میهن ما را هدف فتنه های شوم خویش قرار داده، برماست که برای دفاع از دین، ایمان و وطن خود برخیزیم و برای فرزندان و آیندگان، حماسه ای از شجاعت و فداکاری به یادگار بگذاریم، تا با افتخار از ما یاد کنند. ما از خدا هستیم و به سوی او باز می گردیم. مرا از دعای خیر خود بی نصیب مگذارید و اما تو ای برادر. به یاد داشته باش که ادامه دهنده ی راه من هستی» .
منبع : اداره هنری ، اسناد و انتشارات