وصیتنامه شهید ناصر هاشمی
اخبار
سالروز شهادت
نام پدر: اکبر
تاریخ تولد: ١٣٤٨/٠٦/٢٨
محل تولد: اراک
نام عملیات: پدافندی
تاریخ شهادت: ١٣٦٧/٠١/٢٧
اقشار: ورزشکاران ، آموزش و پرورش ، کشتی
دشمن سرتاسر فاو را زیر آتش سنگین گلوله های توپخانه و کاتیوشا قرارداده و منورهایی که دم به دم به سوی آسمان تیره ی شب پرتاب می شود، جزیره را روشن کرده است. صدام چندین لشکر تازه نفس را برای بازپس گیری فاو، تجهیزکرده تا شکستی را که دربهمن سال1364 متحمل شده است جبران کند. در آن سال، یگان های غیور نیروی زمینی سپاه پاسداران و بسیجی های دلاوربا رمز یافاطمه الزهرا(س) در عملیات والفجر8 توانسته بودند با طراحی و اجرای عملیاتی گسترده در سه محور، نیروهای دشمن را غافلگیر کنند ومنطقه ی مهم و استراتژیک فاو را به تصرف خود درآورند، عبور متهورانه ی غواصان از رودخانه ی توفنده و پر خروش اروند آن چنان شگفتی آفرین بود که محافل نظامی دنیا را به حیرت واداشت. عملیات شگفتی آفرین و شجاعانه ی والفجر8 در واقع صحنه ی بروز تمام قابلیت های نظامی و ابتکار عمل رزمندگانی بود که می خواستند ثابت کنند که اهل دفاع مقدسند و نه اهل تهاجم والّا تسلط بر مناطق مهم خاک دشمن، برای آنان کار چندان دشواری نیست زیرا سر بر آستان دوست که نهاده باشی هفت آسمان رادر یک نگاه جمع توانی داشت اما اهالی نینوا هیچ گاه آغازگر جنگ نبوده اند، مردان نینوایی نه اهل تهاجمند نه اهل تسلیم.
و حالا دوسال از آن فتح مبین وحماسه ی شورآفرین می گذرد، نیروهای تازه نفس از سراسر ایران اسلامی، دست بر قبضه ی ذوالفقار، تیغ برگشاده و پای در رکاب غیرت آمده اند تابر سر عهدی که با شهیدان خدایی خویش بسته اند استوار بمانند واز مواضعی که آن ظفرمندان، فتح کرده اند، دفاع کنند و ناصر، آن بسیجی دلاور به پای ارادت و اشتیاق آمده است تا به این ندای سرور شهیدان لبیک بگوید: «آن که از خون دل خویش مایه می گذارد و برای دیدار دوست جان مایه دارد پای پیش نهد و با ما بیاید که من خود بامدادان به راه خواهم افتاد.» او خوب می دانست که اگر امروز پای در رکابی سرخ ننهد وسوار برسمند صاعقه بر دشمن نتازد، دیگر هیچ گاه نخواهد توانست از ظلمت سرای تردید و دودلی رهایی یابد. او آمده است تا با پاسخ به ندای «ان تقوموا» در برابر دشمن، قامت افرازد وهم نبرد با لشکر حق، بنیاد ستم و فتنه را براندازد.
ناصر در ششم شهریور ماه سال1348 در خنداب اراک به دنیا آمد. خانواده ی اواز تبار اخلاص و اعتقاد و از محبان اهل بیت(ع) وبه خصوص سرور شهیدان امام حسین(ع) بودند. او از همان روزهای نخست تولد، در فضایی سرشار از شور و شیدایی با جوشش اعتقادی راسخ، چون نهالی پرطراوت، قد می کشید و سبز سبز می شکفت. پدرش کشاورز بود و دست دردامان طبیعت، بذر تلاش می کاشت وخوشه های برکت و نعمت برمی گرفت و مادرش از خروس-خوان سحر تا میانه ی شب، صمیمی و مهربان در مزرعه و خانه کار می کرد و چون مهرتابان،آسمان زندگی را فروغ وگرمی می بخشید. پدرش می گفت: «ناصر از وقتی زبان به حرف زدن گشود «یا حسین» وردزبانش شد و هنگامی که به راه افتاد، خیلی زود همپای سوگواران عاشورای حسینی درکوچه های خنداب به هیأت های عزاداری پیوست ودر تعزیه ها هم حضوری فعال داشت.»
دوران تحصیل او از دبستان عماریاسر خنداب آغاز شد واز همان روزهای نخست، بااشتیاق درس می خواند و گام های وی درراه آموختن و یادگیری روزبه روز استوارتر می شد. و درمیان اقوام و خویشاوندان، تمثیلی از تلاش و هدفمند زیستن بود، معلم سال دوم راهنمایی او می گفت: «یک روز از ناصر پرسیدم دوست داری در آینده چه کاره شوی؟ فکر می کردم که حتماً می گوید پزشک؛ زیرا در درس علوم بخصوص مبحث ساختار و سامانه ی بدن انسان استعداد فوق العاده ای داشت و سؤالاتی را در این زمینه طرح می کرد که پاسخ به آن مستلزم مطالعات بسیاری بود اما او برخلاف تصور من، گفت که می خواهد معلم بشود وقتی علت را از او پرسیدم، جواب داد، معلمی ارزشمندترین شغل است زیرا یاددادن و آموزش در مکتب ما جایگاه بالایی دارد. اودر سال1365 به دنبال این اندیشه ی رسا و تفکر پویا وارد دانشسرای تربیت معلم خنداب شد و با شوقی وصف ناپذیر به آموختن مهارت های هنرمعلمی پرداخت.»
ناصر در کلاس درس، الگوی وقار، متانت و ادب بود و درحالی که با خوب درس-خواندن، در رده ی شاگردان ممتاز کلاس جای داشت، به یاری پدر در مزرعه می شتافت وهم چنین در کسوت یک بسیجی فعال در امدادرسانی و امور فرهنگی پشت جبهه نقشی به سزا داشت اما این اقدامات، اورا قانع نمی کرد و هر روز که می گذشت شوق شکوفای او برای رفتن به جبهه و پیوستن به رزمندگان بیشتر نمایان می شد، درزمستان سال1366 وقتی دومین سال دانشسرا را می گذراند. ندایی درونی نهیبش می زد: «مبادا در سرودن این مثنوی حماسی که هشتمین دفترش گشوده می شود سهمی نداشته باشی؟ مبادا وقتی شاگردانت سر کلاس از تو می خواهند برایشان از جبهه بگویی حرفی برای گفتن نداشته باشی؟ مبادا جنگ تمام شود و تو سری به سنگری نزده باشی.» این ندای درونی، عزم ناصر را برای رفتن و همراه شدن با کاروان نور جزم کرد او تصمیم گرفته بود ندای «هل من ناصر ینصرنی» را ناصر و یاریگر باشد. فکر می کرد اگر به جبهه نرود در کلاس درس کم می آورد ونمی تواند از حماسه وعشق و ایثار چیزی برای بچه ها بگوید. وقتی پدر، دلواپسی اش را ابراز کرد او گفت: «از رفتن من غمگین نباشید زیرا هر کس روزی می آید و روزی از دنیا می رود و در این میان کسی گوی سبقت را می رباید که آگاهانه به وظیفه ی خود عمل کند و نامی نیک از خود به یادگار بگذارد» و بعد با لبخند گفت: «اصلاً می خواستید نام مرا ناصر نگذارید؛ مگر می شود نام کسی ناصر باشد و یاریگر نباشد؟» و بعد خطاب به مادر گفت: «شما همیشه می گفتید من در تعزیه ها در نقش حضرت علی اصغر، قاسم، عبدالله ظاهر می شدم و حالا وقت آن است که چون حضرت علی اکبر به کربلای جبهه ها بروم.»
او بعد از کسب اجازه از پدر و مادر و خداحافظی با برادران و خواهرانش، همراه با گردان رزمی سپاه پاسداران به منطقه ی فاو اعزام شد. وقتی فرمانده از موقعیت فاو واز ایثار و جان فشانی رزمندگان برای تصرف آن منطقه می گفت، بار رسالت سنگینی را بر دوشش احساس کرد، به همین خاطر دست به دعا برداشت و از خداوند خواست که در انجام وظیفه اش موفق شود. جبهه برایش سلوکی عاشقانه بود؛ راهی تا آسمان عاشقی که باید سنگربه سنگر و منزل به منزل طی می کرد. شب بیست ونهم فروردین سال1367 بود که ناصر تفنگ بردوش همگام با دیگر دلاورمردان، در نبرد با دشمن نابکار همه ی توان خویش را در راه پایداری و دفاع مقدس به کار گرفته بود. او در طول عمر 19ساله اش این همه دیده های آفتابی و دل های دریایی ندیده بود. عطردلاوران رزمنده با رایحه ای که نسیم از جانب کربلا می آورد مشام جان اورا تازه می داشت ودلش را ازاحساسی وصف ناپذیر لبریز می کرد. او منطقه ی عملیاتی را فرصتی مغتنم برای شرکت در آزمون عشق و اخلاص می دانست؛ برای اینکه ببیند درگیرودار آتش و خون، چند مرده حلاج است؟
صدای سوت خمپاره ها فضای جزیره را پرکرده بود و رزمندگان، ایستاده قامت و پایدار در اقتدا به سرور شهیدان امام حسین(ع) سرود بی مرگی و بی باکی سرداده بودند که: «از مرگم می ترسانی تیرت به خطاست و گمانت واهی. من که از مرگ باکی ندارم و شما مگر بیشتر از کشتن من، کار دیگری هم می توانید انجام دهید؟ آفرین برآن مرگ که در راه خداست. شما که کرامت و شرافتم را نمی توانید از میان بردارید پس دیگر چه واهمه ای از کشته شدن؟» یکی از همرزمان ناصر می گفت: «او در آن عملیات با تفنگ خویش، شرری برجان دشمن افکنده بود، پروانه وار میان آتش می رفت و در راه جانان از جان خویش مایه می گذاشت وقتی اورا در روشنایی یک منور، پای نخلی دیدم که دراثر اصابت تیر تفنگ دشمن به خون نشسته وچفیه اش، همرنگ شفق، کرانه ی آسمان نگاهش را پوشانده بود، در پیشگاه خداوند، سر سجده بر خاک نهادم و به پاس آفرینش این اسطوره ی مقاومت، تبارک الله احسن الخالقین سردادم.»
پیکرپاک ناصر را که به گلزار شهدای خنداب آوردند همه دل ها در نسیم یاد او شقایق، و تمامی چشم ها ابر بهار شده بود؛ چرا که آن کبوتر خونین بال، صفای جمع و مکبر و مؤذنشان بود.
اینک هفده سال است که هیأت های عاشورای حسینی خنداب بی حضور گرم او برگزار می شود.
دوستدارانش، غروب هر پنجشنبه به گلزار شهدا می روند و دل به یاد و خاطرات وی می سپارند. پدر سنگ مزار فرزند را به زلال عشق می شوید و مادر باآن عزیز سفرکرده به نجوا می نشیند.
منبع : پله های آسمانی